تبليغاتX
:: بغض باران ::

بغض باران



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درشبی پراز ارزو خویش رافنا میکنم

 

خود را فنا میکنم تا تو را باز یابم

 

همچون ققنوس تنهایی اشیانه بی کسی خویش را به اتش می کشم

 

بر بام اشیانه دور را مینگرم. شاید در دور دست خیال تورا باز یابم

 

چقدر دور است راهی که به تو می انجامد

 

در فراغ حضورت چله ای از تنهایی برای خویش میگیرم و اغاز شب را به تماشا مینشینم

 

تنها چیزی که از تو به یادگار دارم لبخندی پراز ابهام

 

لبخدی که بر لوح خاطراتم نقش بسته وعشق تو که بر سنگ تراشه های وجودم  هک شده .   

 

در فراغ حضورت شمعی روشن خواهم کرد وارزوهایم را همچون پروانه ای فنا خواهم کرد

 

با اشک تنهایی دردفتر غم تصویری از تو بی عدالت تو خواهم کشید

 

غم مرا در اغوش بگیر که دیگر تنها تر از تنها شدم

 

در شعله خشم بی کسی میسوزم تا خاکستری از خاطرات برجای بماند

 

خاکسترخاطراتم را در تابوتی از خیال گزاشته وبه سیلاب غم بسپارید

 

تا دیگر اثری از هجوم خیالم باقی نماند

 

 

 

وقتی دیگر نمیتوانست من را دوست بدارد من او را دوست داشتم

 

وقتی او تمام شد من اغاز شدم

 

وچه سخت است تنها متولد شدن

 

مثل تنها زندگی کردن....

 

مثل تنها مردن

 

+نوشته شده دریکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 1:46 توسط فرزاد |

من از نهایت شب حرف میزنم . ازعمق تاریکی! آنجا که خود را گم میکنی تا بازیابی

وبی نگاه درناکامی ها دست وپا میزنی ومن درخیال خود نور را دیدم .

وتجسم ارزوهایم را دردفتر شیشه ای هزارتکه ای به جستجو میخوانم!

من سرو سبزی را در دل می رویانم تا در زمستان طراوت خود را به رخ بکشد

وبرگ های سخت و نازکش را در مقابله با فراموشی پنهان به مبارزه بطلبد!

من آرامشم را در قنوت یک شب خیس در خانه دوست به یغا بردم وصبر را

در فراز و نشیب های آزمایشی الاهی به تمنا برده ام

من از نفاق دوست نمایان آموختم در دریای مواج هستی

تنها بودن و سخت بودن و کوشیدن تنها راه شرافت استواریست .

من در پس حادثه ها باردیگر با ضمیر خویش عهد بستم دربرابر ناملایمات

پیشانی خویش را به سجده هیچ جز خدا فرو نیاورم!

من نا باورانه درخود گم شدم ورهایی را درندیدم، نشنیدن ونخواستن یافتم

در شبی پر از سکوت سفر خود را با کوله باری ازخاطرات اغاز مکنم

خاطرات کی که یادگار تلخی هاست

من مبرم ودر همین اطراف چادری خواهم زد به وسعت همه غم ها

تا بار دیگر طلوع را در فراز شب به تماشا بشینم

+نوشته شده درسه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 4:7 توسط فرزاد |